تبليغاتX
همه چیز و هیچ
هیج چیز اما همه

جزء جزء تو...همه ی آن هدف و احساس من بوده و خواهد بود...

در آینده ای نزدیک حتی اگر مرا با دست پس زدی،با پا پیش بکش...خواهش میکنم؟!


پ.ن: به زودی می خوانمت،تمرینت می کنم،ودر انتظار رسیدن به تو تمام ذوقم را تا اطلاع ثانوی از همه پنهان خواهم کرد.

2ساعت پ.ن:پست اکیدا ناعاشقانه.


+تاریخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:56 نویسنده baran


شماره شناسنامه "عمومی"...

نام  آقای|خانم  ترس

نام خانوادگی    ترس زاده

تاریخ تولد         ازل


پ.ن:آری زین پس به نام واقعی ام صدایم کن...بگذار به یاد آورم هر بار...

که من میترسم...از خیلی چیزها...خیلی چیزها...

همیشه ترسیدم...هنوز هم میترسم

و اگر...روزی برسد که... نترسم... ،دگر نخواهم بود.


+تاریخ پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:14 نویسنده baran |


من به باکره ماندن عادت کرده ام...

آرزوهایم با نرسیدن برآورده شده اند...خیالت جمع...


پ ن:به زودی از یکی مانده به آخر هم خواهم گذشت...نزدیک...نزدیک...نزد...


+تاریخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 19:9 نویسنده baran


از پایین که به سیم خاردارهای این دیوار نگاه می کنی...

انگار او را هم به بند کشیده اند 

باورت میشود؟

کوه را...


+تاریخ پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 15:10 نویسنده baran |


هنوز تنت بوی زندگی میده...

زوده واست،آره،هنو زوده...

نترس،تهدید نبود این،همه چی...همیشه...یواش یواش



+تاریخ شنبه سوم دی 1390ساعت 19:58 نویسنده baran


از واژه ی مریض متنفرم...

چپ می رن راست میان مریض...

مریض،برای مریض،بدن مریض،وضعیت مریض،مریض،مریض...

اووردوز می کنن آدم رو...

خب بگین مددجو...فرد...چه میدونم هرچی غیر از اون...


پ.ن:فکر کن یه جراح زیبایی هم به مراجعینش بگه مریض!


+تاریخ سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 20:12 نویسنده baran


خبر تازه اینکه من مجرد خالص شده ام...

این هم از عوارض ابتلای به توست،یا...؟!

این روابط دو نفره حالم را به هم... بی خیال..

این آمیزش و زایش پاره های وجود که این روزها در بخش درگیرشان هستم هم...

با تو ناخودآگاه حرف میزنم این شبها ...

قانون طبیعت توجیه ناتمامم را تمام نمیکند چرا؟!  من چرا این کمبود را رها نمیکنم،هان؟!

مدتهاست این همه نمیدانم تحویل هر چیزی داده ام این دفعه هم رویش.......بی خ....


+تاریخ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 18:11 نویسنده baran


بسان همان لرزش،درد،ترس...

اما...

چیزی به من جاری می شود انگار اینبار...

برخلاف بلوغ 13 سالگی...


پ.ن:تقدیم به تمامی لحظات زندگی ات،مخصوصن در بیمارستان...


+تاریخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 14:15 نویسنده baran |


اندکی صبور باش...

دگر چیزی نمانده...

نوزاد به زودی به دنیایت خواهد آمد...


پ.ن: نترس، همسایه وضعش از تو بدتر بود، ولی به سلامتی فارغ شد.


+تاریخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 21:45 نویسنده baran |



تو خودت تصور به وقوع پیوسته ای...     

                                                  عظمت از این بزرگتر...؟!



+تاریخ یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 11:39 نویسنده baran |